تبليغاتX
نشریه ی خلاف جریان (هنر انقلابی)








برای سفارش تبلیغات در اینجا کلیک کنید

 


 

زندگي را دوست داشتن

و همراهي با مرگ

در كنج اتاقي تاريك و مرطوب

دل گرفته نشسته

نور آفتاب از لاي لنگه هاي پنجره بر صورتش

مستقيم مي تابد

بدني به رنگ خاكستري

فاصله اش با درخت سبز زندگي

چند قدم بيشتر نيست

گناه او چيست

او فقط يم دختر بچه است

آيا مي توان با او صميمي تر بود

در حالي كه نمي دانيم

نور آفتاب روي صورتش

رنگ خاكستري اش و اتاق مرطوب و تاريك

نشان از مرگ روحش است يا جسمش

آيا ديگر مي توان با او صميمي تر بود

برگهاي درخت سبز زندگي

رفته رفته زرد مي شوند

و با پروازي كوتاه به زمين مي ريزند

و چشمان خيره مانده به در بسته

نشان از علاقه به زندگي دارد

ولي نور خورشيد برتابيده بر چهره اش

به غروب نزديك مي شود

صورت دخترك هم به سياهي

ولي چشمان او همه جا را روشن مي بيند و سفيد

آخر براي چه ؟

به چه قيمتي ؟

به قيمت فقر ، جنگ ، تنهايي و ترس

زندگي را دوست دارند

ميايونها كودكي كه متعلق به دنياي مردگان اند



موضوع : شعر |


برداشت هرگونه مطلب با ذكر منبع مجاز مي باشد! ويرايش قالب بوسيله خلاف جريان